
پارمیدا جونم ،عزیز دل مامان ،الان ماه رمضونه و شیراز نیستیم . ما اومدیم خونه مامان جون و بابا جون تا اونا تنها نباشن و ماه مبارک رو دور هم باشیم.دور هم افطار کنیم.دور هم فیلم ببینیم.دور هم سحری بخوریم.می دونی موقع افطار که میشه چی کار می کنی؟ با مامان جون و آقا جون میری مسجد شهرک، هر موقع برمی گردی ازت می پرسم که مامانی دعا خوندی؟ نماز خوندی؟ و تو می گی نماز نخوندم ولی دعا کردم، می پرسم چه دعایی؟ می گی: دعا کردم مامان و بابام خوب بشن! منظورت اینه که سالم بمونن. منم بوست می کنم و ازت تشکر می کنم واسه دعای خوبت. بعد می پرسم پس تو مسجد چی کار کردین؟ می گی: هیچی! بازی! بعضی روزا هم باخودت بسته های شکلات می بری و بین نماز گذارا پخش می کنی! گاهی هم با خودت مداد رنگی و کاغذ نقاشی می بری و با بچه های اونجا نقاشی می کشی! وقتی هم از مسجد بر می گردی 3 تا ظرف زولبیا و بامیه یا خرما با خودت میاری خونه ! برای مامان جون و آقا جون هم بر می داری! مامان قربونت بره که به فکر بقیه هم هستی!

بالاخره اون جشن تولدی رو که قولش رو به دخملی گلم داده بودم براش گرفتم.تو باغ و با حضور تمام کسایی که دخملی دوست داشت. البته جشن4/5 سالگی! و تو روز تولد آقا امام زمان(عج)!
دخملی ناز منم خیلی خانومانه و در واقع پرنسسانه رفتار می کرد و آروم و ساکت مراسم رو اجرا می کرد و دائم جلوی دوربین عکاسی و فیلمبرداری لبخند می زد و ژست می گرفت.
وسطای مراسم خیلی دیگه از خانومانه نشستنش خسته شده بود و عصبانی به من گفت مامان چرا برام تو باغ تولد گرفتی؟ منم گفتم آخه دخملی خودت دوست داشتی تو باغ برات جشن بگیرم و همه رو دعوت کنم. بعد دخملی می گه : آخه من فقط می خواستم بدونم جشن داشتن تو باغ چطوریه! منم آرومش کردم و گفتم دوست داری با بچه ها بازی کنی؟ دخملی هم گفت اشکال نداره با این لباسم برم بازی و من گفتم نه و بدو بدو با بچه ها شروع شد و کلی به دخملی خوش گذشت.

خیالم راحت شد که به قولم وفا کردم و براش تو باغ جشن گرفتم. آخه هر چی جشن خونوادگی تو خونه براش می گرفتیم قبول نداشت و یه تولد بزرگ می خواست که همه فامیل باشن.راستی از اول مراسم هم همش می گفت کی کادو ها رو باز می کنیم و بسیار لذت می برد از باز کردن کادو ها و توی میکروفن از تک تک مهمونا تشکر می کرد بابت کادو!
قربونش برم دخملی ناز و مودب من! ایشالا صد سالگیتو جشن بگیریم.
