(پارمیدا, پرنسس کوچک ما)

پارمیدا جونم ،عزیز دل مامان ،الان ماه رمضونه و شیراز نیستیم . ما اومدیم خونه مامان جون و بابا جون تا اونا تنها نباشن و ماه مبارک رو دور هم باشیم.دور هم افطار کنیم.دور هم فیلم ببینیم.دور هم سحری بخوریم.می دونی موقع افطار که میشه چی کار می کنی؟ با مامان جون و آقا جون میری مسجد شهرک، هر موقع برمی گردی ازت می پرسم که مامانی دعا خوندی؟ نماز خوندی؟ و تو می گی نماز نخوندم  ولی دعا کردم، می پرسم چه دعایی؟ می گی: دعا کردم مامان و بابام خوب بشن! منظورت اینه که سالم بمونن. منم بوست می کنم و ازت تشکر می کنم واسه دعای خوبت. بعد می پرسم پس تو مسجد چی کار کردین؟ می گی: هیچی! بازی! بعضی روزا هم باخودت بسته های شکلات می بری و بین نماز گذارا پخش می کنی! گاهی هم با خودت مداد رنگی و کاغذ نقاشی می بری و با بچه های اونجا نقاشی می کشی! وقتی هم از مسجد بر می گردی 3 تا ظرف زولبیا و بامیه یا خرما با خودت میاری خونه ! برای مامان جون و آقا جون هم بر می داری! مامان قربونت بره که به فکر بقیه هم هستی!

+ تاريخ ۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده مامی بانو نظرات () >

١.پارمیدا جونم هنوز بعضی از کلمات و افعال رو درست نمی تونه بیان کنه مثلا:

مامان چرا هنوز گلا رو نکاردیم؟(نکاشتیم؟)

پذاری = پذیرایی

پذییاری = پذیرایی

خانباده= خانواده

ازدباج = ازدواج

خار میده = می خاره

٢.دیشب بارون میومد .دخمل من خودشو چسبونده به من و همش در مورد بارون سوال می پرسه:چطوری بارون میاد؟ منم گفتم :ابرا گریه میکنن بارون میاد.میگه: اها! حالا فهمیدم زنبور رفته تو دهن ابرا که دارن گریه می کنن!!!!!!

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده مامی بانو نظرات () >

امروز پارمیدای عزیز من ۴ ساله و ۴ روزه شد.قبلا خاطراتشو تو دفترچه می نوشتم اما حالا تصمیم گرفتم اینجا بنویسم تا هر لحظه که بخوام دم دستم باشه و با خوندنشون لذت ببرم.

+ تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٤ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده مامی بانو نظرات () >